چشمهایم دیگر اشکی برای منجی ها ندارد
خانه تاريك بود وما...
در انتظار كسي كه چراغ مي آورد
به دستهاي جاده چشم دوخته بوديم!
قرن ها گذشت است و ما همچنان
پشت پنجره ، خاك ميخورديم
پاهامان خواب رفته بود-چشمهامان آب
اما من، ديگر باورم شده
جاده هيچگاه، طعم قدمهايت را نخواهد چشيد
تو نيامدي و من ...
خود از شانه هاي جاده بالا خواهم رفت
"حضور" خواهم داشت!
"ظهور" خواهم كرد!
"خدا" خواهم شد
از وبلاگhttp://www.shirin3kalleh.persianblog.com/#4826292
(نویسنده شیرین ملک محمدی)
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 17:41  توسط آرمین
|